دنیا

دستانم سرد است
جایم نا امن
دنیایم تاریک
خوابم کابوس
آرامشم آرزو
تنهای تنها
در زندانی به نام دنیا
در زنجیری از ریسمان هوس
دروغ
نامردی
تنفر
....
و میان مردمانی از جنس یخ
سرد
بی حس
بی رحم

دیدی این تنهایی و بی کسی ام را..
دیدی می دانم...

سکوت کردی فهمیدیم

همه را دیدم

ولی بازهم
بازهم نگاه نگرانت را
پی خود حس می کنم...

کجایی... ! ؟ ! ؟

کجایی آرامشم...

کجایی خالقم؟؟؟؟؟

کجایی؟

خانوم جون

خانوم

می دونید چقدر دوستون دارم...

می دونید همه ی زندگیم از شماست

می دونید خودتون که این چندمین باره که هر چی نوشتمو پاک می کنم و از اول می نویسم

انگاری مغزم قفل کرده...

نمی دونم چرا !!!

بار اول نیست ...

می خوام بگم چقدر دوستون دارم و چقدر بهتون ارادت دارم...

ولی چرا؟؟؟؟

چرا بنویسم...

مگه نه که شما مرحم دل های خسته این؟؟؟؟؟

مگه شما نمی دونید من چی می گم؟؟؟؟؟؟

چی تو دلمه و چی نیست ؟؟؟؟

بی بی شما می دونید پس من نمی نویسم....

نمی نویسم چون لازم نمی دونم...

چون حرف هام تو دلم گیر کرده و قفل لبامو نمی تونه بشکونه...

بی بی نگام کن...

مثه همون خدا که مطمعا هستم داره نگام می کنه...

مثه همون خدا که دیوونه شم و اینو خودشم می دونه...

مثه همون خدا که لحظه لحظه بودنشو حس می کنم...

بی بی همون طوری باش ....

بزار بودن شما رو هم حس کنم.

اونجوری دیگه نمی تونم دروغ بگم تنهام...

اونطوری نمی تونم دروغ بگم که بدبختم...

چون شما که هستید

خدارو هم که دارم....

همون خدا که سفت و سخت پام وایستاده و از اون بالا داره بهم لبخند می زنه...

همونی که مهربون تر از مادرمه...

عزیز تر از جونم و قشنگ تر از همه چی تو دنیا...

بی بی شمام نگاه کنید ...

نگام کنید که دوستون دارم...

نگام کنید....!!!!!

خدا جون

خدایا...

قسم به بزرگیت كه توش هیچ شكی نیست

قسم به اون همه مهربونیت كه واسه ما مجانیه

قسم به بخششت كه دریا جلوش كم میاره

مواظب دلامون باش كه نشكنه

كه اگه بشكنه

می شیم سنگ

مثه بقیه

خدایا...

تو كه واسه همه خدایی

تو كه واسه همه بزرگی

دستم ما رو هم بگیر

بگیر و مواظبمون باش كه نیوفتیم

كه اگه بیوفتیم و تو نگامون نكنی

بلند شدنی نیستیم

نگامون كن كه فقط تو رو داریم!

خدا جون ...

نگامون كن...!