خانوم
می دونید چقدر دوستون دارم...
می دونید همه ی زندگیم از شماست
می دونید خودتون که این چندمین باره که هر چی نوشتمو پاک می کنم و از اول می نویسم
انگاری مغزم قفل کرده...
نمی دونم چرا !!!
بار اول نیست ...
می خوام بگم چقدر دوستون دارم و چقدر بهتون ارادت دارم...
ولی چرا؟؟؟؟
چرا بنویسم...
مگه نه که شما مرحم دل های خسته این؟؟؟؟؟
مگه شما نمی دونید من چی می گم؟؟؟؟؟؟
چی تو دلمه و چی نیست ؟؟؟؟
بی بی شما می دونید پس من نمی نویسم....
نمی نویسم چون لازم نمی دونم...
چون حرف هام تو دلم گیر کرده و قفل لبامو نمی تونه بشکونه...
بی بی نگام کن...
مثه همون خدا که مطمعا هستم داره نگام می کنه...
مثه همون خدا که دیوونه شم و اینو خودشم می دونه...
مثه همون خدا که لحظه لحظه بودنشو حس می کنم...
بی بی همون طوری باش ....
بزار بودن شما رو هم حس کنم.
اونجوری دیگه نمی تونم دروغ بگم تنهام...
اونطوری نمی تونم دروغ بگم که بدبختم...
چون شما که هستید
خدارو هم که دارم....
همون خدا که سفت و سخت پام وایستاده و از اون بالا داره بهم لبخند می زنه...
همونی که مهربون تر از مادرمه...
عزیز تر از جونم و قشنگ تر از همه چی تو دنیا...
بی بی شمام نگاه کنید ...
نگام کنید که دوستون دارم...
نگام کنید....!!!!!