دستانم سرد است
جایم نا امن
دنیایم تاریک
خوابم کابوس
آرامشم آرزو
تنهای تنها
در زندانی به نام دنیا
در زنجیری از ریسمان هوس
دروغ
نامردی
تنفر
....
و میان مردمانی از جنس یخ
سرد
بی حس
بی رحم

دیدی این تنهایی و بی کسی ام را..
دیدی می دانم...

سکوت کردی فهمیدیم

همه را دیدم

ولی بازهم
بازهم نگاه نگرانت را
پی خود حس می کنم...

کجایی... ! ؟ ! ؟

کجایی آرامشم...

کجایی خالقم؟؟؟؟؟

کجایی؟